بيماري‌هاي چشم اغلب در رساله‌هاي عمومي پزشكي مطرح مي‌شد. بسياري از كارهاي‌ چشم پزشكان عمل جراحي بود و رساله‌هاي جراحي عموماً حاوي بخشي درباره‌ٴ عمل‌ آب‌مرواريد بود.
چشم‌پزشك مجرب برخلاف حكيم‌باشي‌هاي ((دهاتي‌)) و كلاه‌بردار، دوست داشت او را جراح (يا متخصص جراحي‌) احتمالاً با ذكر ((متخصص چشم‌)) بنامند. درباره‌ٴ يك‌چنين كسي‌ به‌نام گويدو آرتينو خبري داريم كه در سال 1326 به‌خاطر مهارتش از شاه روبرت در سالرنو جايزه دريافت كرد. آرنولد ويلانووايي (سيزدهم ـ 2) در سال 1308 رساله‌ٴ لاتيني‌ درباب معالجه‌ٴ چشم را نوشت (مقدمه‌، 2، 1780)؛ بارناباس رگيويي در سال 1340 در ونيز بهداشت چشم را نوشت‌؛ يوهانس دكاسو در سال 1346 در فلورانس‌(؟) مراقبت از چشم را نوشت‌. اين رساله‌ها با اين‌كه بيشتر از مآخذ عربي ترجمه شده بودند، درمقايسه با آثار عربي آن عصر خيلي از زمانه عقب بودند. بي‌شك آنها از ترجمه‌هاي لاتيني قديم‌تر آثار كساني چون حنين بن‌ اسحاق (نهم ـ 2)، ماسويه مارديني (يازدهم ـ 1) و ابن سينا (يازدهم ـ 1) اقتباس شده بودند؛ رساله‌هاي عربي سده‌ٴ سيزدهم اصلاً در دست‌رس چشم‌پزشكان مسيحي نبود و يهوديان غربي‌ هم به ندرت بدان‌ها دست‌رسي داشتند.
بيماري‌هاي چشم در آن هنگام (و تا قرن‌ها بعد) يكي از زمينه‌هاي محبوب پزشكان آماتور و پزشك‌نمايان از هر قماش بود، از افراد معصومي كه مي‌كوشيدند با آب‌هاي مقدس و دعاي خير شفا بخشند تا كلاه‌برداران غارتگري كه مي‌كوشيدند براي مرهم‌ها و معجون‌هاي خود تا مي‌توانند از بيمارانشان پول در بياورند. به گفته‌ٴ موندويل‌، كه حرف‌هاي گزنده‌اي در اين باره‌ دارد، شاهان و روحانيان عالي‌مقام به كلاه‌برداران بيش از پزشكان متخصص اعتماد داشتند. اين‌ تاحدي بدان سبب بود كه در بسياري موارد متخصصان چندان چيزي بيش از پزشك‌نمايان‌ نمي‌دانستند؛ بي‌شك حدس و بينش يك پزشك‌نماي ورزيده ممكن بود خيلي با ارزش‌تر از تشخيص‌هاي يك دانش‌نامه‌دار كودن باشد. معروف‌ترين بيمار آن زمان‌، يعني يان شاه بوهميا نمونه‌اي روشن كننده است‌. چشم او هميشه ضعيف بود و چون رو به وخامت مي‌رفت‌، پزشكي فرانسوي را فرا خواند، كه نتوانست علاجش كند. پزشك را در گوني گذاشتند و به رود اُدر افكندند. آن‌گاه عربي از گرد راه رسيده را به بالينش فرا خواندند، ولي تا وقتي به او قول ندادند كه خواه در معالجه‌ٴ شاه موفق شود يا نه با او خوش‌رفتاري خواهد شد، حاضر به عيادت شاه‌ نشد؛ او درد و رنج شاه را بيشتر كرد، ليكن حالش را بهبود نبخشيد. آن‌گاه شاه شخصاً به مونپليه‌ رفت و به‌دست گي دو كولياك معاينه شد؛ ناراضي از طبابت كولياك خود را به‌دست يك طبيب‌ يهودي سپرد كه در مونپليه كار مي‌كرد. مقارن سال 1339 چشمش تقريباً كور شده بود و در سال‌1346در زمان مرگ دليرانه‌اش در جنگ كِرِسي كاملاً كور بود. ممكن است مداواي بيماري يان‌